زندگي دفتري از خاطرهاست
يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک
يک نفر همدم خوشبختي هاست
يک نفر همسفر سختي هاست
چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد
ما همه همسفريم
...
شعریست در دلم
شعری که لفظ نیست ‚ هوس نیست ‚ ناله نیست
شری که آتش است
شعری که می گذارد و می سوزدم مدام
شعری که کینه است و خروش است و انتقام
شعری که آشنا ننماید به هیچ گوش
شعری که بستگی نپذیرد به هیچ نام
شعریست در دلم
شعری که دوست دارم و نتوانمش سرود
می خواهمش سرود و نمی خواهمش سرود
شعری که چون نگاه نگنجد به قالبی
شعری که چون سکوت فرو مانده بر لبی
شعری که چون شوق زندگی و بیم مردن است
شعری که نعره است و نهیب است و شیون است
شعری که چون غرور بلند و سرکش است
شعری که آتش است
شعریست در دلم
شعری که دوست دارم و نتوانمش سرود
شعری از آنچه هست
شعری از آنچه بود
...
بی تو یک خلاء
در میان سروهاست
سرد گشته است
بی تو این فضای عاطفه
بازگرد
من شکسته ام ...
بر ماسه ها نوشتم :
دریای هستی من
از عشق توست سرشار
این را به یاد بسپار
بر ماسه ها نوشتی :
ای همزبان دیرین
این آرزوی پاکیست
اما به باد بسپار
باز وحشی شده ام
باز پر شور و هوادار و فراری شده ام
من از این شهر سفر خواهم کرد
آری آری
به تو سوگند کزین شهر سفر خواهم کرد .
بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید
در این عشق چو مردید همه روح پذیرید
بمیرید بمیرید وزین مرگ مترسید
کز این خاک برآیید سماوات بگیرید
بمیرید بمیرید وزین نفس ببرید
که این نفس چو بندست وشما همچو اسیرید
یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان
چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید
بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا
بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید
بمیرید بمیرید وزین ابر برآیید
چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید
خموشید خموشید خموشی دم مرگ است
هم از زندگیست اینک ز خاموش نفیرید
نگاه تو دلتنگتر از ابر پاییز
غم چشمهای تو را دوست دارم
صدای تو چون رویش سبز و خاموش جنگل
طنین صدای تو را دوست دارم
شبی چون شهاب
فروزنده ، تابنده ، افتنده ، میرنده ، ناگه
به صحرای دلم پا نهادی
در این دشت بی آفتاب و ستاره
گل من ، گل من
فقط جای پای تو را دوست دارم
نمی خندی آخر که بشکفم از هم
بخواهی ، نخواهی ، بدانی ، ندانی
گل ابری ام ، های های تو را دوست دارم
میان چنین خنده های فروشی غریبم ، غریبم
من آن غصه آشنای تو را دوست دارم
....
آری آری
زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرینه پا بر جاست
گر بیفروزیش
رقص شعله اش از هر کران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست

فدای چشمات اگه چشمام بارونیه
فدای چشمات اگه گریم پنهونیه
فدای چشمات اگه هنوز پریشونم بخاطر تو
فدای چشمات تلخیه لحظه های من
فدای چشمات لرزیدن صدای من
فدای چشمات اگه خراب و داغونم بخاطر تو
بی تو تموم میشه کارم
خیلی دوست دارم
منو نمی خوای ؟
بی تو تموم میشه رویام
ویرون میشه دنیام
چرا نمی یای ؟
بی توستاره ها کورن
خاطره ها دورن
منو نمی خوای ؟
بی توشبهای من تاره
چشماتو کم داره
چرا نمی یای ؟

تورا گم کرده ام امروز
وحالا لحظه هاي من
گرفتار سکوتي سرد وسنگينند
وچشمانم
که تا ديروز به عشقت مي درخشيدند
نمي داني چه غمگينند
چراغ روشن شب بود
برايم چشم هاي تو
نمي دانم چه خواهد شد
پر از دلشوره ام
بي تاب ودلگيرم
کجا ماندي؟
که من بي تو هزاران بار
در هر لحظه مي ميرم



